یه روز عشق و دیوونگی و محبت و فضولی داشتن با هم قایم باشک بازی می کردن

نوبت به دیوونگی که رسید همه را پیدا کرد اما هر چه گشت از عشق خبری نبود.

فضولی متوجه شد که عشق پشت یه بوته گل سرخ قایم شده دیوونگی رو خبر کرد و

دیوونگی یه خار بزرگ برداشت و در بوته ی گل سرخ فرو کرد صدای فریاد عشق بلند

شد وقتی به سراغش رفتند دیدند چشماش کور شده و دیوونگی که خودشو مقصر

می دونست تصمیم گرفت که همیشه عشقو همراهی کنه و از اون به بعد دیوونگی

شد عصای عشق...

 

+ نوشته شده در:  پنجشنبه 17 دی1388 ساعت: 19:21  توسط: مهرداد  

 

از وجودت که همواره بویش ازلی است

چیزی ندیدم؛...

چه گریز پایند واژه ها

سرم را که می گردانم

از یاد رفته اند اما تمام سعی ام را

می کنم تا با قلم به زنجیرشان کشم

تا هم دل آزرده ام

را مرهمی باشند

و هم بسرایم

منظومه بلند عشقت را

آری تو را خواهم سرود

و تو نیز بخوان

مرا که مرا خواننده ای

جز تو خوش نباشد

سرم را جز

سینه مهربان تو آرامگهی نیست

و دل خونینم

را که جلوه گاه

و منظر عشق است

سرایی جز جوار تو نباشد

تارهای عشقت

چنان مرا به خود می پیچند

که گویی قصد گسستن ندارند

شعله هایش چنان تنم را می سوزند

که خاموشی اش نا ممکن جلوه

می کند

آری این است

اقاقیا
و
یاس
و
چمن

این است عشق تو...


اما چه توان کرد که

سرنوشت را نمی توان از سرنوشت...

 

+ نوشته شده در:  پنجشنبه 30 مهر1388 ساعت: 11:27  توسط: مهرداد  
 

در زمان های قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود، تمام خصوصيات انسانی، دور هم جمع شده بودند و با هم زندگی ميکردند و هيچ کدام بر ديگری برتر نبود.

يک روز نشاط گفت: بياييد بازی کنيم، مثلا" قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله، من چشم ميزارم.

چون کس ديگه ای توان و حوصله پيدا کردن ديوانگی را نداشت، همه قبول کردند. ديوانگی چشمهايش را بست و شروع به شمردن کرد، يک... دو... سه... همه به دنبال جايی بودند تا پنهان شوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد، خيانت داخل انبوهی از خاک شد. ذکاوت به ميان ابرها رفت و اصالت به بالای درخت.

هوس به مرکز زمين به راه افتاد، دروغ اما که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت، به اعماق دريا رفت! طمع داخل يک سيب سرخ فرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق، همه نهان شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد، هفتادو سه... هفتادو چهار...! اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود، تعجبی هم ندارد، پنهان کردن عشق خيلی سخت بود.

ديوانگی داشت به عدد صد نزديک می شد که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست...


 

+ نوشته شده در:  یکشنبه 26 مهر1388 ساعت: 17:55  توسط: مهرداد