<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خالی از همه چی</title>
<link>https://payamekootah.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 25 Dec 2010 21:40:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://payamekootah.blogfa.com/post/129</link>
<description>اعتصاب در خانه سه تا زن انگليسي ، فرانسوي و ایرانی با هم قرار ميزارن كه اعتصاب كنن و ديگه كارای خونه رو نكنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از يك هفته نتيجه كارو بهم بگن. زن فرانسوي گفت: به شوهرم گفتم كه من ديگه خسته شدم بنابراين نه نظافت منزل، نه آشپزي، نه اتو و نه ... خلاصه از اينجور كارا ديگه بريدم. خودت يه فكري بكن من كه ديگه نيستم يعني بريدم! روز بعد خبري نشد ، روز بعدش هم همينطور . روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست كرده بود و اورد تو رختحواب من</description>
<pubDate>Sat, 25 Dec 2010 21:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maryam</dc:creator>
<guid>payamekootah.blogfa.com/post/129</guid>
</item>
<item>
<title>ردپا...</title>
<link>https://payamekootah.blogfa.com/post/128</link>
<description>رد پا... یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید که بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من</description>
<pubDate>Fri, 19 Nov 2010 15:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>payamekootah</dc:creator>
<guid>payamekootah.blogfa.com/post/128</guid>
</item>
<item>
<title>دیدن خدا...</title>
<link>https://payamekootah.blogfa.com/post/127</link>
<description>دیدن خدا... روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: می­خواهم خدا را همین الآن ببینم!!! کریشنا گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی... او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب. هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت. عکس­العمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند. وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمی­تواند در زیر آب بماند به او اجازه</description>
<pubDate>Wed, 17 Nov 2010 14:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>payamekootah</dc:creator>
<guid>payamekootah.blogfa.com/post/127</guid>
</item>
<item>
<title>در راه مسجد...</title>
<link>https://payamekootah.blogfa.com/post/126</link>
<description>مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانة خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشيد و راهي خانة خدا شد. در راهِ مسجد، مرد زمين خورد و لباس‌هايش کثيف شد. او بلند شد. خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباس‌هايش را عوض کرد و دوباره راهي خانة خدا شد. در راه مسجد و در همان نقطه، مجدداً زمين خورد؛ او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباس‌هايش را عوض کرد و راهي خانة خدا شد. در راه مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت، روبه‌رو شد و نامش را</description>
<pubDate>Sun, 14 Nov 2010 14:49:31 +0330</pubDate>
<dc:creator>payamekootah</dc:creator>
<guid>payamekootah.blogfa.com/post/126</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی کنیم نه بردگی...</title>
<link>https://payamekootah.blogfa.com/post/125</link>
<description>زندگی کنیم نه بردگی هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ... ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ... روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را</description>
<pubDate>Thu, 21 Oct 2010 10:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>payamekootah</dc:creator>
<guid>payamekootah.blogfa.com/post/125</guid>
</item>
<item>
<title>ساعت مچی</title>
<link>https://payamekootah.blogfa.com/post/124</link>
<description>مرد جوان: ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟ پیرمرد: معلومه که نه! - چرا آقا... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟! - یه چیزایی کم میشه و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه - ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟! - ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟ - خوب... آره امکان داره - امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی - خوب...</description>
<pubDate>Sat, 11 Sep 2010 23:31:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>maryam</dc:creator>
<guid>payamekootah.blogfa.com/post/124</guid>
</item>
<item>
<title>جملات زیبا از بزرگان</title>
<link>https://payamekootah.blogfa.com/post/123</link>
<description>حقیقت مانند آب دریا است چون نمک آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد . فردریش نیچه 	 	 ادب خویش را هیچ گاه فرو مگذار ، با وجود آنکه مورد ریشخند باشی !. ارد بزرگ 	 ما با مشکلات می جنگیم تا آسایش بیابیم ، ولی وقتیکه آسایش یافتیم آن را غیر قابل تحمل می یابیم . هانری بروکس آدامز 	 من در زمان خودم با معدود افرادی مواجه شدم که اشتیاق شدیدی به کار سخت داشتند.</description>
<pubDate>Tue, 20 Jul 2010 13:03:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>maryam</dc:creator>
<guid>payamekootah.blogfa.com/post/123</guid>
</item>
<item>
<title>ماجراي يك چت بازي...</title>
<link>https://payamekootah.blogfa.com/post/122</link>
<description>ماجراي يك چت بازي پسر : سلام.خوبي؟مزاحم نيستم؟ دختر : سلام. خواهش مي کنم؟asl pls پسر : تهران/وحيد/۲۶ و شما؟ دختر ‌: تهران/نازنين/۲۲ پسر : اِ اِ اِ چه اسم قشنگي!اسم مادر بزرگ منم نازنينه. دختر : مرسي!شما مجردين؟ پسر : بله. شما چي؟ازدواج کردين؟ دختر : نه. منم مجردم. راستي تحصيلاتتون چيه؟ پسر : من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه MIT اَمِريکا دارم. شما چي؟ دختر : من فارغ التحصيل رشته گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.</description>
<pubDate>Sun, 06 Jun 2010 14:32:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>payamekootah</dc:creator>
<guid>payamekootah.blogfa.com/post/122</guid>
</item>
<item>
<title>بهترین باش...</title>
<link>https://payamekootah.blogfa.com/post/121</link>
<description>اگر نمی توانی اقیانوس باشی، دریا باش، اگر نه رودخانه باش و اگر نمی نتوانی رودخانه باشی نهری كوچك باش، اما هیچ گاه مرداب نباش.نهری باش جاری، زلال و مهربان و با جوشش زیبایت زندگی را به همه هدیه كن چون وقتی حركت میكنی هم زنده ای و هم به دیگران زندگی می دهی، سبزه های كنار نهر را دیده ای چه زیبا چشم رانوازش می دهند و ماورای پروانه های لطیف و زیبا هستند، این ها به خاطر سخاوت و مهربانی نهر كوچك اما جاری است، پس تو هم با الهام از این رود كوچك جاری شو و بدان خدا در</description>
<pubDate>Fri, 23 Apr 2010 21:12:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>maryam</dc:creator>
<guid>payamekootah.blogfa.com/post/121</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://payamekootah.blogfa.com/post/120</link>
<description>روزی سوراخ کوچکی در پیله ضاهر شد. شخص نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. آنگاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شوند اما چنین نشد! در واقع پروانه</description>
<pubDate>Fri, 16 Apr 2010 21:06:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>maryam</dc:creator>
<guid>payamekootah.blogfa.com/post/120</guid>
</item>
</channel>
</rss>
