سه تا زن انگليسي ، فرانسوي و ایرانی با هم قرار ميزارن كه اعتصاب كنن و ديگه كارای خونه رو نكنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از يك هفته نتيجه كارو بهم بگن.

زن فرانسوي گفت:
به شوهرم گفتم كه من ديگه خسته شدم بنابراين نه نظافت منزل، نه آشپزي، نه اتو و نه ... خلاصه از اينجور كارا ديگه بريدم. خودت يه فكري بكن من كه ديگه نيستم يعني بريدم!
روز بعد خبري نشد ، روز بعدش هم همينطور .

روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست كرده بود و اورد تو رختحواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتي بيدار شدم رفته بود .

زن انگليسي گفت:

من هم مثل فرانسوي همونا را گفتم و رفتم كنار.
روز اول و دوم خبري نشد ولي روز سوم ديدم شوهرم
ليست خريد و كاملا تهيه كرده بود ، خونه رو تميز كرد و گفت كاري نداري عزيزم منو بوسيد و رفت.

زن ایرانی گفت :

من هم عين شما همونا رو به شوهرم گفتم
اما روز اول چيزي نديدم
روز دوم هم چيزي نديدم
روز سوم هم چيزي نديدم
شكر خدا روز چهارم يه كمي تونستم با چشم چپم ببينم...!!!!!!!!!!



هزینه عشق واقعی

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .

مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد

و نوشته را با صدای بلند خواند.

او نوشته بود :

صورتحساب !!!

کوتاه کردن چمن باغچه ۵٫۰۰۰ تومان

مراقبت از برادر کوچکم ۲٫۰۰۰ تومان

نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۳٫۰۰۰ تومان

بیرون بردن زباله ۱۰۰۰ تومان

جمع بدهی شما به من :۱۲٫۰۰۰ تومان !

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،

چند لحظه خاطراتش را مرور کرد

و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که :

هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند.

چشمانش پر از اشک شد

ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:

مامان … دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!

مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره :

جمع بدهی میشه ۱۱٫۰۰۰ تومان نه ۱۲٫۰۰۰ تومان !!!

ردپا...

 

رد پا...

یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید که بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی.خداوند جواب داد، من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.

 

دیدن خدا...

 

دیدن خدا...

روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: می­خواهم خدا را همین الآن ببینم!!!  

کریشنا گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی...  

او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.  

هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.  

عکس­العمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند. وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمی­تواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.

در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس می­کشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر می­کردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟!!  

مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر می­کردم هوا بود.  

کریشنا گفت: درست است. حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید...  

 

در راه مسجد...

 

مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانة خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشيد و راهي خانة خدا شد. در راهِ مسجد، مرد زمين خورد و لباس‌هايش کثيف شد. او بلند شد. خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباس‌هايش را عوض کرد و دوباره راهي خانة خدا شد. در راه مسجد و در همان نقطه، مجدداً زمين خورد؛ او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباس‌هايش را عوض کرد و راهي خانة خدا شد. در راه مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت، روبه‌رو شد و نامش را پرسيد. مرد پاسخ داد: «من ديدم شما در راه مسجد دو بار به زمين افتاديد. از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.» مردِ اول از او بسيار تشکر كرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند. همين که به مسجد رسيدند، مردِ اول از مردِ چراغ به دست، درخواست كرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري كرد. مرد اول درخواستش را دو بار ديگر تکرار كرد و مجدداً همان جواب را شنيد. مرد اول سؤال كرد که چرا او نمي‌خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: «من شيطان هستم.» مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد. شيطان در ادامه توضيح داد: «من شما را در راه مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين‌خوردن شما شدم. وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهتان به مسجد برگشتيد، خدا همة گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد. به خاطر آن، خدا همة گناهان افراد خانواده‌ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر باعث زمين‌خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده‌تان را خواهد بخشيد. بنابراين، خواستم تا سالم‌ رسيدن شما را به خانة خدا (مسجد) مطمئن شوم.»

 

زندگی کنیم نه بردگی...

 

 زندگی کنیم نه بردگی

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:

همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!

ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم نه گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟

گفتم: نه ! گفت: اصلا عاشق بودي؟ گفتم: نه

گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟

با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟

جواب دادم: نه !

ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني…

 

ساعت مچی

مرد جوان: ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟
پیرمرد: معلومه که نه!
- چرا آقا... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟!
- یه چیزایی کم میشه و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه
- ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟!
- ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟
- خوب... آره امکان داره
- امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی
- خوب... آره این هم امکان داره
- یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا رد می شدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده
- آره ممکنه...
- بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد
- لبخندی بر لب مرد جوان نشست
- در این زمان هست که تو هی می خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش می خوای باهات قرار بذاره و یا این که با هم برین سینما!
- مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد
- دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست می کنی که باهات ازدواج کنه
- مرد جوان همچنان نیش لبخندش بازتر شد
- یه روزی هر دوتاتون میاین پیش من و به عشقتون اعتراف می کنین و از من واسه عروسیتون اجازه می خواین
- اوه بله... حتما و تبسمی عاشقانه بر لبانش نشست

- پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت: من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه... می فهمی؟!
و پیرمرد با عصبانیت از مرد جوان دور شد ...

جملات زیبا از بزرگان

حقیقت مانند آب دریا است چون نمک  آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد . فردریش نیچه ادب خویش را هیچ گاه فرو مگذار ، با وجود آنکه مورد ریشخند باشی !. ارد بزرگ

ما با مشکلات می جنگیم تا آسایش بیابیم ، ولی وقتیکه آسایش یافتیم آن را غیر قابل تحمل می یابیم . هانری بروکس آدامز

من در زمان خودم با معدود افرادی مواجه شدم که اشتیاق شدیدی به کار سخت داشتند. خوشبختانه همه آنها همکاران من بودند.  بیل‌گلد

به هنگام نکوهش هنگامه باران ، به بهره اش نیز بیاندیش . ارد بزرگ

تن درست برای روان ، مهمانخانه ، و برای تن ناسالم بیمارستان است . بیگن

آنچه را که با خوشی و لذت آموخته ایم ، هرگز فراموش نمی کنیم . سیسرون

مردم آدمهای بردبار را با ادب می دانند حال آنکه بردباری سنجشی درست نیست ! باید ادب آدمها را در آزمون ها سنجید و نه در سکوتها … ارد بزرگ

آنکه کردار به سخاوت بیاراید و گفتار براستی در این جهان نیک بخت است . بزرگمهر

آنچه جهان به ما می دهد و آنچه خوشبختی نام دارد بازیچه تقدیر بیش نیست. لاوات

جنگ با روزهای سخت است که ما را پولادین می سازد . ارد بزرگ

اعتقاد به بخت و قسمت بدترین نوع بردگی است . اپیکتت

من احساس می کنم مختارم پس مختارم . لایب نیتس

بخشنده از دست نمی دهد او همواره در حال بدست آوردن است . ارد بزرگ

در نظر خردمند شادیی که غم به دنبال دارد بی ارزش است .  بزرگمهر

آغاز و پایان جنگ توسط خون صورت می گیرد . همر

روزهای سخت بهایی ست که باید برای سرافرازی پرداخت . ارد بزرگ

دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود . لوتر

پاکی نفس جدایی می آورد . فردریش نیچه

نم نم باران ، سبب بیداری خاک گشته و آن را شکوفا می کند ، خرد هم ناگهان پدید نمی آید زمانی بس دراز می خواهد و روانی تشنه باران . ارد بزرگ

انسان قبل از هر چیز باید حیوان خوبی باشد . هربرت اسپنسر

پاداش درستی را در درستی بجوی ، و انگیزۀ کار نیک را همان نیکی بدان و سود دیگر مخواه . حکمت هندو

گردن کشان خیلی زود برده آدمهای بد کردار می گردند . ارد بزرگ

خرسندترین  آدم کسی است که دل از مهر و موافقت گردان سپهر برگیرد . بزرگمهر

امید غذای روزانۀ بیچارگان است . هرشل

آنانکه از رسیدن به ریشه ها هراس دارند ، در روزمرگی دست و پا می زنند .  ارد بزرگ

هرگز مگذارکه خنده تو باعث گریه دیگری شود .  حسین بهزاد

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد *** تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس  . حافظ

کلید رازهای بزرگ ، در ژرفای کمی نیست . ارد بزرگ

حقیقت نیازمند نقد است نه ستایش  . فردریش نیچه

اشکهای دیگران را مبدل به نگاههای پر از شادی نمودن بهترین خوشبختی هاست . بودا

گردن فرازان به خرد روی آوردند و گردن کشان به نابخردی . ارد بزرگ

انسان خوشبخت نمی شود اگر برای خوشبختی دیگران نکوشد . دوسن پیر

اگر می خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بکوش زیرا آن شادی که ما به دیگران می دهیم به دل ما بر می گردد . بتهوون

هر چه بلند پروازتر باشیم به رازهای کمتری بر می خوریم . ارد بزرگ

شما چون فصلهای سال هستید ، زیرا در زمستان خود بهار را انکار می کنید ، در حالی که بهار سرسبز هرگز شما را انکار نمی کند ، بلکه در سنگین ترین خواب غفلت به روی شما لبخند می زند ، بی آنکه خشمگین شود و یا با شما ستیز کند و صفا و یکرنگی را نادیده بگیرد . جبران خلیل جبران

جاییکه در آن خوش بینی بیش از هر جای دیگر رواج و رونق دارد ، تیمارستان است . هاولاک الیس

آدمهای کوچک ، رازهایشان هم کوچک است . ارد بزرگ

بیایید نه تنها برای خود و خانواده‌مان بلکه برای کشورمان مسؤولیت بیشتری بپذیریم . بیل کلینتون

آنان که نمی‌توانند مسؤولیت قبول کنند، به رهبر نیاز دارند و برای داشتن رهبر داد و هوار راه می‌اندازند . هرمان هسه

همسران ، اگر رازهای زندگی خویش را بیرون نبرند خیلی کمتر به غم جدایی گرفتار آیند . ارد بزرگ

مرد پر جربزه و قابل وقتی با بحران روبه‌رو می‌شود، به تکیه‌گاه فکر نمی‌کند؛ روش خود را تحمیل می‌کند، مسؤولیتش را می‌پذیرد و نتیجه کار را [پیروزی یا شکست] از آن خود می‌داند. چارلز دوگل

به ما انسان‌ها حق انتخاب داد‌ه‌اند پس نمی‌توانیم مسؤولیت‌ها را به گردن خدا یا طبیعت بیندازیم. مسؤولیت خود ماست و باید خودمان به دوش بکشیم. آرنولد توین‌بی

رایزنی نباید سودی روشنی در راهی که نشان می دهد داشته باشد . ارد بزرگ

خوشبختی شکل ظاهری ایمان است ،تا ایمان و امید و سخت کوشی نباشد ،هیچ کاری را نمی توان انجام داد . هلن کلر

کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند. گوته

گردن کشی آدمیان ، ریشه در ریزی و خردی میدان اندیشه آنان دارد . ارد بزرگ

یک زندگی مطالعه نشده ،ارزش زیستن ندارد . سقراط

اگر می خواهی بنده کسی نشوی ، بنده هیچ چیز مشو . ژاک دوال

رایزنی که دوستان فراوان دارد تکیه گاه مناسبی نیست او گرفتار است و اندیشه اش آزاد نیست . ارد بزرگ

آنچه مردم را دانشمند می کند ،مطالبی نیست که می خوانند بلکه چیزهایی است که یاد می گیرند. فرانسیس بیکن

آنکه می تواند ، انجام می دهد،آنکه نمی تواند انتقاد می کند. .جرج برنارد شاو

وارون بر رشد و شکوه دانش آدمی ، ریشه ادب و منش آدمها ، از دوران دیرین تا کنون بسیار اندک دگرگون شده است . ادب تازیان ، مردم افرنگ و یا خاور نشینان کمترین دگرگونی را در خود داشته است . آنچه دگرگون شده دانش و خرد است . اما ریشه همان دردهای دیرین خویش را بر پشت دارد . ارد بزرگ

ماجراي يك چت بازي...

ماجراي يك چت بازي

پسر : سلام.خوبي؟مزاحم نيستم؟

دختر : سلام. خواهش مي کنم؟asl pls

پسر : تهران/وحيد/۲۶ و شما؟

دختر ‌: تهران/نازنين/۲۲

پسر : اِ اِ اِ چه اسم قشنگي!اسم مادر بزرگ منم نازنينه.

دختر : مرسي!شما مجردين؟

پسر : بله. شما چي؟ازدواج کردين؟

دختر : نه. منم مجردم. راستي تحصيلاتتون چيه؟

پسر : من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه MIT اَمِريکا دارم. شما چي؟

دختر : من فارغ التحصيل رشته گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.

پسر : wow چه عالي!واقعا از آشناييتون خوشحالم.

دختر : مرسي. منم همين طور. راستي شما کجاي تهران هستين؟

پسر : من بچه تجريشم. شما چي؟

دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجاي تجريش مي شينين؟

پسر : خيابون دربند. شما چي؟

دختر : خيابون دربند؟ کجاي خيابون دربند؟

پسر : خيابون دربند. خيابون...... کوچه......پلاک....شما چي؟

دختر : اسم فاميلي شما چيه؟

پسر : من؟ حسيني! چطور؟

دختر : چي؟وحيد تويي؟ خجالت نمي کشي چت مي کني؟تو که گفتي امروز با زنت مي خواي بري قسطاي عقب مونده خونه رو بدي.!مکانيکي رو ول کردي نشستي چت مي کني؟

پسر : اِ عمه ملوک شمائين؟چرا از اول نگفتين؟راستش! راستش!ديشب مي خواستم بهتون بگم امروز با فريده.... آخه مي دونين...........

دختر : راستش چي؟ حالا آدرس خونه منو به آدماي توي چت ميدي؟مي دونم به فريده چي بگم!

پسر : عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزي نگين!اگه بفهمه پوستمو ميکّنه!عوضش منم به عمو فريبرز چيزي نمي گم!

دختر :‌ او و و و م خب! باشه چيزي بهش نميگم.ديگه اسم فريبرزو نياريا!راستي من بايد برم عمو فريبرزت اومد. باي

پسر : باشه عمه ملوک! باي......

 

بهترین باش...

اگر نمی توانی اقیانوس باشی، دریا باش، اگر نه رودخانه باش و اگر نمی نتوانی رودخانه باشی نهری

كوچك باش، اما هیچ گاه مرداب نباش.نهری باش جاری، زلال و مهربان و با جوشش زیبایت زندگی را به

همه هدیه كن چون وقتی حركت میكنی هم زنده ای و هم به دیگران زندگی می دهی، سبزه های كنار

نهر را دیده ای چه زیبا چشم رانوازش می دهند و ماورای پروانه های لطیف و زیبا هستند، این ها به خاطر

سخاوت و مهربانی نهر كوچك اما جاری است، پس تو هم با الهام از این رود كوچك جاری شو و بدان خدا در همه حال با توست.

روزی سوراخ کوچکی در پیله ضاهر شد.

شخص نشست و ساعت ها تقلای پروانه

 برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.

آنگاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و

 دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.

پروانه به راحتی از پیله خارج شد

اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند

آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد.

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شوند

اما چنین نشد!

در واقع پروانه ناچار شد همه ی عمر را روی زمین بخزد

و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز

آن را خدا برای پروانه قرار داده بود.

تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود

و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم

اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم

فلج می شدیم......به اندازه ی کافی قوی نمی شدیم

و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم

**********************

من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم

من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد

تا آنها را از میان بردارم

من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند

من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم

((من به آنچه خواستم نرسیدم....

اما آنچه نیاز داشتم به من داده شد))

نترس.با مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی بر آنها غلبه کنی.

((پرستو ابراهیمی))